اولین سال تدریسم بود. تو منطقه محروم اسلامشهر… سر کلاس زیست ، داشتم پیوند رو درس میدادم. یه دفعه یکی از بچه ها دستشو بلند کرد و با یه حالت پر از خجالت گفت: خانوم ببخشید اون خرماهای که لاشون گردو هست درخت خرما رو به درخت گردو پیوند زدن؟ نمیدونم چرا به جای این که خنده ام بگیره گریه ام گرفت… گفتم تو ختم خوردی عزیزم؟ گفت نه بابامون خریده… مطمئن بودم که دروغ میگه…. با بغض گفتم نه عزیزم و براش توضیح دادم…  سال بعد منتقل شدم به تهرون و دیگه هیچوقت ندیدمش…

سالهاست که تدریس میکنم و عاشق شغلم هستم، فکر نمیکنم هیچ شغلی لذت بخش تر و دوست داشتنی تر از معلمی باشه. اگه همه معلمها عاشقانه شغلشونو دوست داشتن مدرسه  میشد بهشت ، اما متاسفانه خیلی ها نه تنها عاشق شغلشون نیستن بلکه…
 روز معلم به همه اونایی که یه جورایی معلمن مبارک….

http://www.yasamanramezani.com/?p=778